نشانه

الا بذکرالله تطمئن القلوب
نشانه

با تشکر از حضور شما بزرگواران در وب نشانه
هدف بنده از وبلاگنویسی ارائه مطالب دینی و عرفانی و اعتقادی هستش
انشاءالله مورد قبول واقع بشه .
برا فرج آقا دعا فراموش نشه
انشاءالله به زودی به ظهور برسیم

اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ


خدایا بلاء عظیم گشته و درون آشکار شد و پرده از کارها برداشته شد و امید قطع شد


وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ


و زمین تنگ شد و از ریزش رحمت آسمان جلوگیری شد و تویی یاور و شکوه بسوی تو است


الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی


و اعتماد و تکیه ما چه در سختی و چه در آسانی بر تو است خدایا درود فرست بر


مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ


محمد و آل محمد آن زمامدارانی که پیرویشان را بر ما واجب کردی و بدین سبب مقام


وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ


و منزلتشان را به ما شناساندی به حق ایشان به ما گشایشی ده فوری و نزدیک مانند


الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی


چشم بر هم زدن یا نزدیکتر ای محمد ای علی ای علی ای محمد مرا کفایت کنید


فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ


که شمایید کفایت کننده ام و مرا یاری کنید که شمایید یاور من ای سرور ما ای صاحب


الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ


الزمان فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا دریاب مرا دریاب مرا همین ساعت


السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ


همین ساعت هم اکنون زود زود زود ای خدا ای مهربانترین مهربانان به حق


مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ


محمد و آل پاکیزه اش

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۰ بهمن ۹۵، ۰۷:۵۸ - منتـــظر المـهـدی۳۱۳
    تشکر

پیراهن زن مومنی که مردم را نجات داد

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۰۵ ب.ظ

سلام بر شما بزرگواران این بار داستانی رو از کتاب چند پله تابهشت تالیف محمد حسن رسولی کهکی ص31 مینویسم که این داستان چند تا نتیجه گیری داره ان شالله که مورد استفاده واقع باشه.مهم آخر داستان هستش کل داستان اون زیباترین قسمتش همون پایانیش هست.اگر هم طولانی هست به بزرگواریه خودتون ببخشین.

بسم الله

یکی از خلفای بنی عباس ، وقتی که شنید اهالی بلخ، مالیات نمیدهند، بسیار عصبانی شد و ترسید که این پرداخت نکردن مالیات، به دیگر شهر های مملکت سرایت کند از افراد خود یکی را به عنوان فرماندار انتخاب کرده و  ابلاغ  کرد که تا می توانی بر مردم سخت بگیر و آنها را در مضیقه قرار بده و اصلا به آنها ترحم نکن و اینکه ناچار شوند به تکلیف خود عمل کنن.

فرماندار به اتفاق اهل و عیال بار و بنه سفر را بست و راهی طرف محل ماموریت شد و بعد از مدتی به بلخ رسید و بعد از چند روز مستقر شدن دستور داد تا همه در محلی اجتماع کرده تا فرماندار با آنها دیداری داشته باشد.

فرماندار در آن اجتماع اعلام کرد که از طرف خلیفه عباسی به سمت فرمانداری این شهر منصوب شدم و تحت این عنوان اعلام میکنم که هر چه زودتر مالیات  اموال خود را بپردازید و هرکس نپردازد گرفتار عقوبت شدیدی خواهد شد.

با انتشار این حکم مردم آرام و قرار نداشتن  چند نفر از بزرگان را نزد فرماندار فرستادن تا از حکم خود صرف نظر کند اما سودی نبخشید به ناچار عده ی زیادی از زنان و بچه ها با حال آشفته و گریان پیش همسر فرماندار آمدن.

همسر فرماندار که زنی متدین و مومنه ای بود به حال آنها دل سوزاند و دنبال چاره ای رفت که مشکل این مردم فقیر را حل نماید.

لذا فکری به ذهنش رسید و به همسرش گفت:همسرم ، من یک پیراهن به جواهر و زربافت دارم که برای بعضی از مجالس استفاده میکنم من از این پیراهن گران قیمت گذشت میکنم تا شما آن را نزد خلیفه ببری و به جای مالیات مردم تقدیم خلیفه کنی بلکه از مردم این شهر گذشت کند.

فرماندار از این پیشنهاد همسرش خوشحال شد و لذا به دیدار خلیفه رفت ، بعد از چند روز به داراالحکومه رسید و به نزد خلیفه نائل شد و بعد از عرض سلام ادای احترامات خاص پیراهن بسته بندی شده را نزد خلیفه گذاشت.

خلیفه بعد از مشاهده پیراهن پرسید:این یک پیراهن جواهر نشان است؟!

فرماندار گفت:بله چون مردم آن دیار فقیر و تهیدست هستن و از طرفی خشکسالی و قحطی گریبانگیرشان شده ، لذا همسر من از خود گذشتگی نمود و این پیراهن را به عنوان مالیات محضر شما تقدیم کرد.

خلیفه بعد از شنیدن سخنان فهمید که مردم به خاطر فقر و نداری مالیات نمیداند نه جسارت و سرکشی.

لذا به خاطر همت آن زن او را تحسین کرد و فورا به مامورین دستور داد که برای همیشه مردم بلخ از دادن مالیات معاف اند.

بعد رو کرد به فرماندار و گفت این پیراهن را ببر به همسرت برگردان .

فرماندار از خوشحالی با دستی پر به بلخ بازگشت.

بعد از چند روزی که به بلخ رسید جریان را در اجتماع مردم تعریف کرد و مرذم از خوشحالی که تا حال چنین شادمان نبودن از همسر خدا دوست فرماندار تقدیر و تشکر کردن.

فرماندار بعد از این جلسه به سمت منزل رفت و بقچه پیراهن رو به همسرش داد و همسرش پرسید که این چیست؟

فرماندار گفت : همان پیراهن شما که به جای مالیات به دارالحکمه فرستادی.

همسر فرماندار گفت:مگر به عنوان مالیات ندادی که مردم راحت شوند؟

فرماندار جریان را برای همسرش توضیح داد و گفت به پاس فداکاریه شما خلیفه مردم را برای همیشه از پرداخت مالیات معاف کرد.

همسر فرماندار به اوگفت:من از شما یک سوال دارم آیا خلیفه به این پیراهن من نگاه کرد یا نه؟

فرماندار گفت منظورت چیست بله که نگاه کرد.

همسرش گفت:پیراهنی را که نگاه نامحرم به آن افتاده من دیگر نمیپوشم لذا آن را بفروشید و در بلخ مسجدی بنا کنید تا مرم در آن، خدا را بپرستن فرماندار از سخنان همسرش متحیر ماند و به توصیه ی او عمل کرد و زمینی را در بلخ در نظر گرفته و شروع به ساخت نمودن .

ان احسنتم احسنتم لانفسکم

اگر نیکی کنید به خودتان نیکی میکنید.

بزرگواران اگر همسر فرماندار الآن اینجا بود آیا لباسی که در ویترین مغازه ها روی اون مانکنای .... میدید می خرید

حالا جدیدا لباس مجلسی دیگه عادی شده شروع کردن به نشون دادن عمومی لباسای .......

امیدوارم فهمیده باشین منظورم چه لباسیه

واقعا چرا باید اجازه بدیم که فرهنگ مملکت ما رو این طور تغییر بدن خود حضرت آقا تو یکی از سخنرانیهاشون فرمودن که فرهنگ از اقتصاد هم مهمتر است

چرا اینقدر فرهنگ برهنگی در جامعه مسلمونی زیاد باشه ...

خدایا هدایتییییییییی

اهدنا الصراط المستقیم


  • نشانه گمنام

نظرات  (۱۲)

  • مهنا احمدی
  •   واقعا جالب بود:)))
    پاسخ:
    ممنون
    عاشقانه من وخدا
    .
    " خداوندا ".......!
    .
    آرامم کن همان گونه که دریا را...
    پس از هرطوفانی آرام می کنی...
    راهنمایم باش که در این چرخ و فلک روزگار
    بدجور سرگیجه گرفتم...
    ایمانم راقوی کن... که تو را در تنهایی خود گم نکنم...
    .
    " خداوندا "......!
    من فراموش کارم اگر گاهی... یا لحظه ای فراموشت کردم... تو هیچ وقت فراموشم نکن...
    .
    " خداوندا ".....! رهایم مکن حتی اگر همه رهایم کردند...
    .
    چادرخاکی2.بلاگ.آی آر

    پاسخ:
    بسیار زیبا بود
    ممنونم
    امیدوارم لباس شهرت برتن نپوشیم
    پاسخ:
    بله ان شا الله
  • طلبه آینده
  • خیلی قشنگ بود:)

    پاسخ:
    ممنون
  • بسیجی گمنام
  • اول : سلام
    دوم :همین که زن برای خدا و از روی آگاهی بتواند بخش عظیمی از جامعه را در میدان خانه و خانواده، خوب اداره کند، این جهاد است. 
    سوم: جای بسی تاسف داره :(
    عالی نوشتید 
    خدا به راه راست هدایتتمون کنه
    چهارم:التماس دعای فرج
    پنجم: عاقبتون بخیر و ختم به شهادت

    پاسخ:
    علیکم السلام
    بله منتها از این  نوع زن خیلی کم شده تو خانواده ها امان از دست ماهواره و پاساژگردیهای خانوم های الآن
    بله کاملا
    ممنون
    آمین
    اللهم عجل لولیک الفرج
    همچنین
    آره در جریان این داستان بودم


    یادمه یه مغازه ای داریم توشهر که از وسطش پرده بزرگی زدن و اونور پرده لباس زیره 
    بعد من و دوستم پشت پرده در نیمه لباس زیر فروشی بودیم که دیدم دخترجوونی باشوهرجوونش اومدن این ور پرده و شروع کرد به نشون دادن لباس زیرها که از در ودیوار وسقف آویزون بود

    منم یهو گفتم آهای آقا برو اونور اینجا چیکار میکنی؟
    اونم احتمالا فکر کرده ماداریم چکارمیکنبم سریع رفت...

    ولی اینقدر راحت شده خواهر نگاه کردن به این چیزا

    الان که دست فروشا هم تو خیابون لباس زیر میچینن رو هم!

    :((
    پاسخ:
    نجمه جان وقتی این چیزا رو آدم میشنوه میبینه سرد درد میگیره
    ممنونم از حضورت عزیزم
    چی بگم والله خواهر
    خب وظیفه ی ما چیه الان
    شاید فقط بشه تذکر داد
    نمیدونم
    ان شاالله زودتر استحقاق داشتن صاحب رو پیدا کنیم
    اللهم عجل لولیک الرج
    پاسخ:
    بله عزیز
    بله خب بعضی وقتا یه تذکر تاثیر خودشو میذاره
    الهی آمین
  • رفاقت به سبک شهید
  • چه داستان های خوبی میزاری ابجی ! دنیا دنیا ازت ممنونم !
    پاسخ:
    عزیز ممنون از شما فدای شما بشم من
    ممنون از حضور سبزت عزیز
  • همسر سید علی
  • خیلی جالب بود ...
    ولی باز ذهنم چرا گر من سر یه قضیه ای تو این پست چرا کرد ... بی خیال بهش توجه نمی کنیم تا ضایع بشه ...
    ممنونم از گذاشتن این داستانها عزیزجانم ... 
    خیلی جالبه که الان تو مترو همین لباسها رو جلو چشم مردها بالا میگیرن حتی رو بدنشون سایز بندی هم می کنند ... 
    ای بابا :(
    پاسخ:
    ممنون عزیز
    ..))
    ممنون از شما عزیز
    واقعا هم همین طوره اصلا انگار خیلی عادی شده
    ممنون از حضور سبزت دوست من
    قشنگ بود
    پاسخ:
    ممنون بهار جون
  • حسین (حدیث سرو)
  • سلام والرحمة
    داستانی که ذکر کردید و نتیجه ش قشنگ بود.

    ولی حالا نامحرم لباس زنه رو دیده باشه
    پوشیدنش حرامه؟ مکروهه؟ چیه که میگه من دیگه نمیپوشمش
    خب مثلا اگر چادرش رو نامحرم میدید دیگه چادر سر نمیکرد؟
    یه مقداری عجیب و غریب به نظر میرسه.

    کشور ما متاسفانه فقط از اسلام، اسمشو یدک میکشه
    وگرنه نه برخورد خیلی از مردم تو کوچه و خیابون اسلامیه
    نه مغازه ها اسلامیه
    نه حجابها اسلامیه
    و نه .....

    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...
    پاسخ:
    علیکم السلام
    ممنون
    نه عجیب نیست خب لباس فرق داره با چادر
     لباس اون اندازه و اندام شخصی که می خواد بپوشه رو مشخص میکنه تقریبا ولی چادر یه پارچه ساده هست
    آمین
    سلام داستان جالبی بود ..

    ان شالله خواهران ما همه فاطمی بشند
    پاسخ:
    علیکم السلام
    ان شاءالله

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">